موضوعات مرتبط: روزنوشت
ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 19 بهمن1392 | 11:54 قبل از ظهر | نویسنده : شب تاب |
همه چیز بهتر می شه وقتی از حمام می آم بیرون و تا می آم موهامو سشوار بکشم، همسر سشوارو می گیره و می گه من برات بکشم!

حتی عاشق وقتیم که موهامو به جای اینکه صاف کنه، درهم و به هم ریخته می کنه!

فقط مهم اینه که عاشقانه سشوارو دستش می گیره و موهامو خشک می کنه.

همه چیز بهتر می شه وقتی می آد خونه و می گه مارکس اند اسپنسر تخفیف گذاشته، بریم سیتی سنتر. بعد وقتی رفتیم ببینیم مادرکر و اچ اند ام و هنوز هم حراج دارن و  کارترز و اوکیدی و منسون هم حراج گذاشتن و کلی لباس خوشگلانسی برای فینقیلی بخرم.

اما همه چیز بهترتر می شه وقتی صبح بعد از نماز نمی خوابم و می رم ظرفا رو می شورم و آشپزخونه رو برق می اندازم و نهار رو می ذارم و لعاب برنج و شیرۀ بادوم فینقیلی رو آماده می کنم و بعد فینقیلی با باباش از خواب بیدار می شن و می یان پایین، بعد من غذای فینقیلی رو می دم، بعدش شیرش رو می دم بعد می برم می خوابونمش و بعد با باباش صبحونه می خورم. و بقیۀ روز کلی وقت دارم که به کارهای دیگه م برسم.

همه چیز خیلی بهتر تر می شه وقتی من به خودم اعتماد دارم و تصمیم می گیرم محکم باشم.



موضوعات مرتبط: حرفی برای گفتن ، روزنوشت

تاريخ : جمعه 4 بهمن1392 | 11:39 بعد از ظهر | نویسنده : شب تاب |
دو سه روزه (تاکید می کنم دو سه روزه، یعنی قبلش نه) که حالم بده. حال روحیم بده.

نمی دونم چمه. شایدم می دونم. تقریباً می دونم. اما نمی دونم واسش چه کنم.

احساس نادیده گرفته شدن و پوچ بودن بهم دست داده. حس می کنم اشتباهم، اشتباهی ام، جای اشتباهیم، با آدم اشتباهیم و ... .

وقتم رو تلف می کنم. کارامو نمی کنم. به کارایی که باید بکنم نمی رسم.

احساس می کنم باید صحبت کنم اما کسی نیست.

باید یک سری چیزهایی رو عوش کنم اما هم تنبلم هم پشتکار ندارم.

 

عاشق فینگیلمم، خدارو شکر خیلی خوش اخلاقه. وقتی می خنده و با کنجاوی اطراف رو نگاه می کنه و می خواد دنیا و خودش رو کشف کنه، دلم می خواد بخورمش! اینقدر بوسه بارونش می کنم تا صداش در می یاد. وقتی گریه می کنه و اگَ گو گو گا گو می کنه و با تمام وجودش جیغ می زنه و زبونش توی دهنش می لرزه، دلم می خواد بشینم نگاهش کنم و بوسه بارونش کنم. البته معمولاً به جای این کار باید یه کاری کنم که آروم بشه. ولی عاشق قیافۀ مظلومش می شم که به خاطر اینکه یه دقیقه شیرش دیر شده چه گریه ای سر می ده.

همسرم خیلی مهربونه. هر کاری می کنه که من خوشحال شم. پریشب غصه داشتم و بی حوصله بودم، گفت بریم لب دریا قدم بزنیم؟ گفتم باشه، بد نیست به فلانی هم زنگ بزنیم بیاد. به خاطر من گفت باشه. بهشون خبر داد ولی نیومدن. خودمون رفتیم. رفتیم لب دریا. فینگیل هم تو کالسکه ش لم داده بود و بعد از اینکه یه خورده اینور اونورو نگاه کرد خوابید.

امروز صبح بدتر از دیروز بودم. اصلاً حال و حوصله نداشتم و هر چی همسر می گفت، بداخلاقی می کردم. دوباره رفتم روی تخت. گفت می یای صبحونه؟ گفتم نه می خوام بخوابم. خوابیدم. رفت صبحانه شو خورد اومد دوش گرفت که بره سر کار. من همچنان رو تخت بودم. موقع رفتن هم اومد منو بوسید و رفت.

 


ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه 3 بهمن1392 | 1:17 بعد از ظهر | نویسنده : شب تاب |
نبودنه، که بودن رو زیبا می کنه.

********

وقتی به این که چند وقت دیگه از این خونه و از این کشور می ریم فکر می کنم، احساس می کنم زندگی در اینجا و در این خونه چقدر قشنگ و زیباست، و هی سعی می کنم از لحظه لحظۀ بودن در اینجا لذت ببرم.

وقتی به وسایلی که دو تاییمون با هم برای این خونه خریدیم نگاه می کنم، دلم نمی یاد ترکشون کنم. دلم نمی یاد بفروشمشون و بذارم برم.

دلم برای نرده های قرمز پله های قرمز خونمون تنگ می شه. برای مبل ها، پرده ها، فرشش، تخت و کمد و حتی بشقاب قاشق و یخچال و گاز...

دلم برای همه چیزش تنگ می شه، آشپزخونۀ دلبازش و حیاط بزرگش، اتاق های بزرگ و پر نور با وسایل کم...

اما دلم برای مورچه ها تنگ نمی شه و واقعاً خوشحالم که از شر این مورچه ها که حتی یخچال رو هم از حجومشون بی نصیب نمی ذاشتن خلاص می شیم.

دلم برای هوای تمیز اینجا، رطوبت هواش، خلوتیش و رانندگی آروم مردم توی خیابون تنگ می شه. دلم برای فروشگاه های بزرگ و حراج های باحالش تنگ می شه.

با وجود اینکه خیلی خوشحالم که به زودی برمی گردیم و می تونم خانواده و دوستامو بازم ببینم و دیگه همۀ دل تنگی ها و تنهایی های سخت اینجا تموم می شه اما اینجا رو هم دوست دارم.

این روز های باقی مونده رو دارم سعی می کنم لذت ببرم. سعی می کنم تمام تصاویر اینجا رو توی ذهنم ثبت کنم و هر لحظه شو زندگی کنم... روزهایی که رو به پایان هستن.

********

وقتی به اینکه فینقیلیم زود زود داره بزرگ می شه و هر روزش نشونۀ اینه که روز پیشش تموم شده فکر می کنم، سعی می کنم هر لحظه شو توی ذهنم ثبت کنم و از هر لحظه ش لذت ببرم.

فکر به اینکه به زودی بزرگ می شه و وقتی بغلش می کنم که آروغشو بگیرم، دیگه پاهاشو جمع نمی کنه و دو تا کف پاشو به هم نمی چسبونه، و به کمرش قوس نمی ده و کله شو نمی کشه عقب، و دو تا دستاشو به هم نمی چسبونه و در این حالت زور نمی زنه که آروغ بزنه و صورتش دیگه قرمز نمی شه، باعث می شه با لذت به این حرکتش نگاه کنم و سعی کنم یادم بمونه، یه روزی فینقیلم اینجوری هم بود.

وقتی که توی بغلم داره شیر می خوره، و تو همون حالت آروم می گیره و می خوابه، سعی می کنم تمام این لحظات رو با لذت تمام تر بخورم و تصویرش رو توی ذهنم ثبت کنم چون می دونم به زودی بزرگ می شه و دیگه از این لحظات زیبا خبری نیست...

 

خیلی دلم می خواد بیشتر بنویسم. ولی فعلاً باید از فرصتی که خوابه استفاده کنم و به کارهای خونه و درست کردن شام بپردازم...

شاید بعداً بازم اومدم بهش اضافه کردم.

فعلاً برم.



موضوعات مرتبط: حرفی برای گفتن ، روزنوشت

تاريخ : یکشنبه 3 آذر1392 | 7:14 بعد از ظهر | نویسنده : شب تاب |
ساعت نزدیک ۲ نصف شبه

فینگیلی رو خوابوندم و خودم هم باید برم بخوابم، وگرنه وقتی برای شیر بیدار می شه من چشمام باز نمی شه!

فقط اینو بگم که مادری، یک شغل تمام وقته. تمام وقت تمام وقت. مخصوصاً وقتی دور از خانواده باشی و کسی نباشه که کمکت کنه.

باز خدارو شکر که همسرم خیلی درک می کنه و خیلی هم بچه مونو دوست داره و کلی کمک می کنه. موندم اونها که همسراشون خیلی اهل کمک کردن نیستن چه جوری زنده ن!

باید برم بخوابم درحالیکه ظرف ها از صبح نشسته مونده، هال به یه وضع فجیعی به هم ریخته ست و لباس های فینگیلی شسته نشده... فردا کلی کار دارم.



تاريخ : یکشنبه 12 آبان1392 | 1:7 قبل از ظهر | نویسنده : شب تاب |
واااااااااااای چقدر دلم واسه اینجا و واسۀ دوستام تنگ شده...

چقدر دلم می خواد بهتون سر بزنم، یا اینکه بیام و از احوالات روزانه م بنویسم...

اما با وجود فینگیلی، اگه بخوام به کارهای خونه و کارهای خودم برسم، دیگه وقتی برای اینترنت اومدن واسم باقی نمی مونه.

خدارو شکر فینگیلی ما بسیار خوش اخلاق تشریف دارن و خوب می خوابن و من می تونم به کارهام برسم. اما بازم وقت اضافی ندارم.

خوب می بینم که باید برم چون صدای ایشون دراومده و نیاز به غذا دارن.

سعی می کنم وقت بیشتری جور کنم و بیشتر بیام نت

فعلننننننننن

 

پ ن: کامنتا رو نگه داشته بودم که هر وقت فرصت کردم جواب بدم بعد تأیید کنم، دیدم بابا اینجوری تا سه قرن دیگه کامنتا تایید نشده می مونه! حالا شما به بزرگی خودتون ببخشید که همینجوری تأییدشون کردم!

ولی واقعاً همین که توی وقتایی که فینگیلی خوابه به کارای خونه برسم هنر کردم!



تاريخ : یکشنبه 7 مهر1392 | 4:2 بعد از ظهر | نویسنده : شب تاب |
پسرک من هم به دنیا اومد و با ورودش کلی شادی و خوشحالی به خونمون آورد

 

ان شاءالله همیشه همۀ بچه ها سالم و صالح باشن... آمین



تاريخ : چهارشنبه 13 شهریور1392 | 9:38 بعد از ظهر | نویسنده : شب تاب |
دلم کیک شکلاتی دارک می خواد.

با هات چاکلت دارک.

ینی دلم می خواد مزۀ شکلات اصیل بده ها... بعد اینقده بخورم که بترکم!

یه اسکوپ بستنی وانیلی یا توت فرنگی هم روی کیک باشه لطفاً.

خود برش توت فرنگی هم روش باشه.

مخلفات داخل کیک هم خامۀ محتوی موز و گردو باشه!

خودم حال ندارم برم درست کنم. اگه یهو از آسمون بیفته پایین که کلی ذوق می کنم...

اصلنم با خوردن کیک هایی که مثلاً دارک هستن، اما فقط رنگشون دارکه و به جای طعم شکلات، طعم شکر میدن، حال نمی کنم و هوسم نمی خوابه. دلم دقیقاً همینایی که گفتمو می خواد با همین ویژگیها.

 

پ ن: یادم افتاد که شف طیبه عاشق شکلات بود و وبلاگش پر از کیک های شکلاتی. رفتم سراغ وبلاگش و با توجه به اینکه شکلات دارک نداشتیم، یه دستور کیک شکلاتی بدون شکلات رو انتخاب کردم: "براونیز شکلاتی بدون شکلات". عین دستورشو اجرا کردم، اما جاتون خالی دقیقاً شد همونی که نمی خواستم! یعنی یک کیکی که به جای طعم شکلات، طعم شکر می داد!! اینقدر هم شیرین بود که موقع خوردن دلمو می زد. تازه کاکائویی هم که استفاده کردم یک کاکائوی خیلی با کیفیت و خوب بود که مستقیم از یه کارخونۀ کاکائو و شکلات سازی تو مالزی گرفته بودیم. حیف کاکائوهای خوووووووبم!!!

حالا به همسر گفتم بره ویپر کریم بخره که حداقل لاش خامه موزی و گردویی بذارم، شاید یه ذره شبیه اون چیزی که می خواستم بشه!

من همچنان دلم یه کیک شکلاتی خوب می خواااااااد!!!

پ ن ۲: رفتم واسه شف طیبه کامنت بذارم که کیکم اینجوری شده، دیدم باید اول ثبت نام کرد و یوزر پسورد و اینها می خواد، بی خیال شدم! آخه اگه من بخوام توی هر وبلاگی که می خوام یه بار یا فوقش دو بار کامنت بذارم، برم یه دور ثبت نام کنم و یه یوزر پسورد انتخاب کنم که هوار تا یوزر پسورد خواهم داشت که هیچ کدوم یادم نمی مونه! بهتر نیست بعضی وبلاگا بذارن خواننده هاشون همینجوری نظر بدن؟! چند وقت پیش این مشکل رو با چند تا وبلاگ دیگه هم داشتم. و بی خیال کامنت گذاشتن براشون شدم.



تاريخ : دوشنبه 28 مرداد1392 | 4:16 بعد از ظهر | نویسنده : شب تاب |


موضوعات مرتبط: روزنوشت
ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه 28 مرداد1392 | 11:11 قبل از ظهر | نویسنده : شب تاب |
تازه ازدواج کرده بودیم،

دو تا آدم متفاوت بودیم که اومده بودیم زیر یک سقف،

هر کدوم بیست و اندی سال تنها و با فرهنگ خاص خانوادۀ خودمون زندگی کرده بودیم،

حالا با اینکه در موضوعات اصلی و مهم تفاهم داشتیم، اما نکات ریز زیادی بود که تازه باهاش مواجه می شدیم و درش تفاهم نداشتیم!

این نکات ریز گاهی با چاشنی خودخواهی ما باعث ایجاد دعوا و کدورت می شد.

اما یک روز وبلاگ خوشبختی های یک زوج شیعه رو خوندم،

خیلی حسودیم شد به این ستاره خانوم نویسندۀ وبلاگ،

که چه شوهر خوب و فداکاری داره، و چه زندگی شیرینی داره و ...،

اما در کنارش،

به خودم اومدم،

به خودم گفتم: هی، تو هم کلی چیز خوب تو زندگیت داری که می تونی ازشون بنویسی و ببینیشون!

همسر تو هم کلی کار خوب برات می کنه،

تازه تو هم می تونی کلی کار خوب برای همسرت بکنی،

مگه وظیفۀ تو توی این زندگی، چیزی بجز خوشبخت کردن همسرته؟

پس آستینتو بالا بزن و تو هم زندگیتو همونجوری کن!

باور کنید شد!

به همین سادگی،

زندگی از این رو به اون رو شد!

من فقط سعی کردم خوبی های همسرم رو ببینم،

و براش خوب باشم،

همین!

و جواب داد!

عجیب جواب داد...

من چشممو باز کردم و خوب شدم،

خدا هم برکتش رو وارد زندگیمون کرد!

خدایا شکرت

 

می خواستم دربارۀ چاقیم بنویسم، اما خوب اینو نوشتم! ربطش چی بود، نمی دونم؟!

 

التماس دعای فراوووووووووووووون توی این شب های عزیز



موضوعات مرتبط: حرفی برای گفتن ، روزنوشت

تاريخ : شنبه 5 مرداد1392 | 0:7 قبل از ظهر | نویسنده : شب تاب |