موضوعات مرتبط: روزنوشت
ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۴ | ۱۶:۳۷ بعد از ظهر | نویسنده : شب تاب |
مدت‌ها بود که به خنده‌های عکس‌های فیس بوک فکر می‌کردم.

به اینکه یکی پشت سر هم عکس می‌گذارد از این تفریح و آن تفریح در امریکا، و در همۀ عکس‌ها از ته دل می‌خندد، اما وقتی با یکی از دوستان صمیمی‌اش صحبت می‌کردم شنیدم که پدرش بیماری قلبی دارد و خدا می‌داند چقدر ناراحت است که ویزایش سینگل است و تا چند سال دیگر نمی‌تواند بازگردد و پدر بیمارش را ببیند.

به اینکه دیگری هم یکی پس از دیگری عکس‌های خندان در مهمانی‌های مختلف با همسرش می‌گذارد، اما یکی دو روز پیش از مادرش شنیدم که مدتی بود دچار یک بیماری عصبی شده بود و تنها با قرص‌های آرام بخش بیماری‌اش کاهش پیدا کرده است. تازه به مادرش هم غر می‌زند که چرا من را زود شوهر دادی! اصلاً من نمی‌خواستم ازدواج کنم. حالا خودش مدتی با همسرش دوست بوده و پایش را کرده بود در یک کفش که من می‌خواهم با این ازدواج کنم!

به اینکه دیگری در فیس بوکش چقدر عکس خوشحال و خندان از سفرهای مختلفش در انگلستان و فرانسه و آلمان می‌گذارد اما در وبلاگش دائم از بخت سیاهش می‌نویسد و از اینکه تنها مانده و ...

نه اینکه بخواهم بگویم این خنده‌ها واقعیت ندارد. نه این خنده‌ها هم واقعی‌ست شاید. شاید سعی می‌کنند با گذاشتن عکس‌های خندان، به دیگران و خودشان ثابت کنند که خوشبختند؛ که هنوز هم می‌توانند با وجود اینهمه سختی بخندند و روزهای خوشی داشته باشند... 

اما ما هم نباید فکر کنیم که آنها که این عکس‌های شاد و خندان را می‌گذارند غرق در خوشبختی هستند و هیچ چیز در زندگی کم ندارند و خدا همۀ نعمت‌هایش را به آنها داده است و ما را در این گوشۀ دنیا رها کرده است. بالاخره هر زندگی‌ای پس و پیشی دارد و هرکسی در زندگی‌اش هم روزهای خوب و شیرین را تجربه کرده و هم روزهای سخت و تلخ. سعی کنیم شیرینی‌های زندگی خودمان را ببینیم و بر داشته‌های دیگران حسرت نخوریم و روزهای سختمان را هم با توکل بر خدا بگذرانیم که ان مع العسر یسری. بعد از هر سختی آسانی است.



موضوعات مرتبط: حرفی برای گفتن

تاريخ : یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ | ۱:۲۶ قبل از ظهر | نویسنده : شب تاب |
می‌گوید هر کدام از دوستانم که ازدواج کردند خیلی آدم‌های بیخودی شدند.

می‌گویم بیخود شدند یعنی چی؟

می‌گوید یعنی عوض شدند.

می‌گویم خوب همه بعد از ازدواج تا حدی عوض می‌شوند.

می‌گوید چرا باید کسی عوض شود؟ مگر همسرش او را همینطور نخواسته‌است؟ پس چرا باید به خاطر او تغییر کند؟ و از اینجور حرف‌ها.

می‌گویم به هر حال در زندگی مشترک آدم‌ها تا حدی تغییر می‌کنند.

خیلی مخالفت می‌کند با این تغییر. حرفش این است که اگر طرف مقابل با او به این صورت ازدواج کرده است، باید  او را همینطور بخواهد و او هم نباید به خاطر طرف مقابلش هیچ تغییری بکند. اصلاً هرگونه تغییری اشتباه است.

نمی‌توانم برایش بگویم از اینکه درست نیست با کسی ازدواج کنی، بعد سعی کنی تغییرش دهی. اما درست است اگر خودت بخواهی به خاطر همسرت تغییر کنی. نمی‌توانم توضیح بدهم که قبل از ازدواج باید من باشی و بر روی منیت خودت تأکید داشته باشی، باید با کسی ازدواج کنی که بیشتر از همه شبیه است به «منِ» تو؛ و باید این «من» را همانگونه که هست پذیرفته باشد. اما بعد از ازدواج «من» دیگر معنا ندارد و تنها یک چیز مهم است و آن «ما» است. پس به خاطر این ما، نه تنها باید «من» را کنار گذاشت بلکه هر کاری به خاطر این «ما» باید انجام داد، حتی تغییر؛ چون «من» هم در کنار این «ما» معنی پیدا می‌کند. نمی‌توانم برایش توضیح دهم که این تغییر به معنی فراموش کردن اهداف زندگی نیست. باید اهداف مهم زندگیت را نگه‌داری و برایشان تلاش کنی. نمی‌توانم تفاوت ظریف بین تغییر کردن به خاطر خوشبختی در زندگی و حفظ اهداف و تلاش کردن برایشان را برایش توضیح دهم. 

اما می‌دانم یک جایی در زندگی باید کوتاه آمد. یک جایی بعضی اخلاق‌ها را عوض کرد. یک جایی انعطاف پذیر بود و گذاشت حرف، حرف دیگری باشد. یک جایی باید سکوت کرد. یک جایی باید بهانه‌های طرف مقابل را با محبت پاسخ داد. یک جایی باید جور دیگری رفتار کرد، نه آنطور که تا کنون بود. اما یک جایی باید ایستاد و تغییر نکرد و کاری که انجام می‌شد را باید ادامه می‌داد. حتی گاهی یک جایی این ایستادن هم باید با رندی همراه شود و در عین اینکه بوی تغییر می‌دهد اما هویتش هویت ایستادن است.

البته من خودم هنوز نتوانسته‌ام این تفکرم را ۱۰۰ درصد عملی کنم. اما همینکه به این نتیجه رسیده‌ام که باید این کار را کرد، خودش کمک بزرگی ست. چون تلاشم را در این جهت می‌کنم و خدارو شکر تاکنون هرجا بدینگونه عمل کرده‌ام نتیجۀ خوبی گرفته‌ام.



موضوعات مرتبط: حرفی برای گفتن

تاريخ : یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ | ۱:۱۰ قبل از ظهر | نویسنده : شب تاب |
حقیقتش رو بخوای، حالا که هر کدوم رفتیم سی خودمون و زندگی خودمونو داریم، حالا که هر کدوم ازدواج کردیم و همراه زندگی خودمونو پیدا کردیم، حالا که دیگه خیالم راحته که سرت به زندگی خودت گرمه و دیگه کاری به کارم نداری و اذیتم نمی‌کنی، یهو یادت افتادم!

ینی همینجوری... دو سه ماه پیش داشتم با یکی از دوستای قدیمی صحبت می‌کردم و حال و احوال بروبچ اون زمانو می‌پرسیدم که بهم گفت تو ازدواج کردی. بهش گفتم خدارو شکر دیگه آزارش به کسی نمی‌رسه! (می‌دونم حرفم غیبت بود. و می‌دونم حتی این اعتراف به غیبت کردنم از گناهش نمی‌کاهه. اما خوب اون موقع این کارو کردم و الان پشیمونم که گناه غیبت رو مرتکب شدم. امیدوارم خدا ببخشه) خوب داشتم می‌گفتم... می گفتم دو سه ماه پیش که فهمیدم ازدواج کردی، تو فکرم افتاد یه سری به فیس بوکت بزنم ببینم چه خبره. خوشحالی، راضی‌ای، نیستی، چی کار می‌کنی و ... ولی بعدش دیگه بالکل یادم رفت. البته اونی که بهم این خبرو داد، که خودشم از یه واسطه شنیده بود، گفت که تو راضی هستی. خدارو شکر البته.

خلاصه بعد از شنیدن اون خبر دیگه کلاً ماجرا رو یادم رفت. اصن بالکل یادم رفت که راجع بهت صحبتی کرده بودیم. تا اینکه امروز داشتم تو فیس خودم می‌چرخیدم که توی لیست آدمایی که ممکنه بشناسم به اسم و عکس تو برخورد کردم. یهو یادم افتاد که آره راستی، اون روز یه چیزایی هم راجع بهت گفتیم و بدم نمی‌اومد برم ببینم تو فیست چه خبره. خلاصه، بعد عمری وارد پیجت شدم. چیز خاصی تو پیجت نبود که چیزی از احوالاتت نشون بده. تنها یکی دو تا عکس. همینجوری عکستو که دیدم دلم واست تنگ شد. با خودم فکر کردم که اگر اون اتفاقات گذشته نیفتاده بود می‌شد الان خیلی خوب و منطقی و مثل دو تا آدم عادی تو فرندای هم باشیم، همونطور که الان اینهمه آدم دیگه تو فرندام هستن. اما خوب... نمی‌شه اتفاقات گذشته رو پاک کرد. می‌شه؟ نه. خیلیم مهم نیستی. یعنی دیگه کاری به کارت ندارم. تو سی خودتی من سی خودم.

 



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳ | ۷:۱۹ قبل از ظهر | نویسنده : شب تاب |
 



موضوعات مرتبط: روزنوشت
ادامه مطلب

تاريخ : شنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۲ | ۱۱:۵۴ قبل از ظهر | نویسنده : شب تاب |
همه چیز بهتر می شه وقتی از حمام می آم بیرون و تا می آم موهامو سشوار بکشم، همسر سشوارو می گیره و می گه من برات بکشم!

حتی عاشق وقتیم که موهامو به جای اینکه صاف کنه، درهم و به هم ریخته می کنه!

فقط مهم اینه که عاشقانه سشوارو دستش می گیره و موهامو خشک می کنه.

همه چیز بهتر می شه وقتی می آد خونه و می گه مارکس اند اسپنسر تخفیف گذاشته، بریم سیتی سنتر. بعد وقتی رفتیم ببینیم مادرکر و اچ اند ام و هنوز هم حراج دارن و  کارترز و اوکیدی و منسون هم حراج گذاشتن و کلی لباس خوشگلانسی برای فینقیلی بخرم.

اما همه چیز بهترتر می شه وقتی صبح بعد از نماز نمی خوابم و می رم ظرفا رو می شورم و آشپزخونه رو برق می اندازم و نهار رو می ذارم و لعاب برنج و شیرۀ بادوم فینقیلی رو آماده می کنم و بعد فینقیلی با باباش از خواب بیدار می شن و می یان پایین، بعد من غذای فینقیلی رو می دم، بعدش شیرش رو می دم بعد می برم می خوابونمش و بعد با باباش صبحونه می خورم. و بقیۀ روز کلی وقت دارم که به کارهای دیگه م برسم.

همه چیز خیلی بهتر تر می شه وقتی من به خودم اعتماد دارم و تصمیم می گیرم محکم باشم.



موضوعات مرتبط: حرفی برای گفتن ، روزنوشت

تاريخ : جمعه ۴ بهمن۱۳۹۲ | ۲۳:۳۹ بعد از ظهر | نویسنده : شب تاب |
دو سه روزه (تاکید می کنم دو سه روزه، یعنی قبلش نه) که حالم بده. حال روحیم بده.

 

نمی دونم چمه. شایدم می دونم. تقریباً می دونم. اما نمی دونم واسش چه کنم.

احساس نادیده گرفته شدن و پوچ بودن بهم دست داده. حس می کنم اشتباهم، اشتباهی ام، جای اشتباهیم، با آدم اشتباهیم و ... .

وقتم رو تلف می کنم. کارامو نمی کنم. به کارایی که باید بکنم نمی رسم.

احساس می کنم باید صحبت کنم اما کسی نیست.

باید یک سری چیزهایی رو عوش کنم اما هم تنبلم هم پشتکار ندارم.

 

عاشق فینگیلمم، خدارو شکر خیلی خوش اخلاقه. وقتی می خنده و با کنجاوی اطراف رو نگاه می کنه و می خواد دنیا و خودش رو کشف کنه، دلم می خواد بخورمش! اینقدر بوسه بارونش می کنم تا صداش در می یاد. وقتی گریه می کنه و اگَ گو گو گا گو می کنه و با تمام وجودش جیغ می زنه و زبونش توی دهنش می لرزه، دلم می خواد بشینم نگاهش کنم و بوسه بارونش کنم. البته معمولاً به جای این کار باید یه کاری کنم که آروم بشه. ولی عاشق قیافۀ مظلومش می شم که به خاطر اینکه یه دقیقه شیرش دیر شده چه گریه ای سر می ده.

همسرم خیلی مهربونه. هر کاری می کنه که من خوشحال شم. پریشب غصه داشتم و بی حوصله بودم، گفت بریم لب دریا قدم بزنیم؟ گفتم باشه، بد نیست به فلانی هم زنگ بزنیم بیاد. به خاطر من گفت باشه. بهشون خبر داد ولی نیومدن. خودمون رفتیم. رفتیم لب دریا. فینگیل هم تو کالسکه ش لم داده بود و بعد از اینکه یه خورده اینور اونورو نگاه کرد خوابید.

امروز صبح بدتر از دیروز بودم. اصلاً حال و حوصله نداشتم و هر چی همسر می گفت، بداخلاقی می کردم. دوباره رفتم روی تخت. گفت می یای صبحونه؟ گفتم نه می خوام بخوابم. خوابیدم. رفت صبحانه شو خورد اومد دوش گرفت که بره سر کار. من همچنان رو تخت بودم. موقع رفتن هم اومد منو بوسید و رفت.

 



موضوعات مرتبط: روزنوشت
ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه ۳ بهمن۱۳۹۲ | ۱۳:۱۷ بعد از ظهر | نویسنده : شب تاب |
نبودنه، که بودن رو زیبا می کنه.

********

وقتی به این که چند وقت دیگه از این خونه و از این کشور می ریم فکر می کنم، احساس می کنم زندگی در اینجا و در این خونه چقدر قشنگ و زیباست، و هی سعی می کنم از لحظه لحظۀ بودن در اینجا لذت ببرم.

وقتی به وسایلی که دو تاییمون با هم برای این خونه خریدیم نگاه می کنم، دلم نمی یاد ترکشون کنم. دلم نمی یاد بفروشمشون و بذارم برم.

دلم برای نرده های قرمز پله های قرمز خونمون تنگ می شه. برای مبل ها، پرده ها، فرشش، تخت و کمد و حتی بشقاب قاشق و یخچال و گاز...

دلم برای همه چیزش تنگ می شه، آشپزخونۀ دلبازش و حیاط بزرگش، اتاق های بزرگ و پر نور با وسایل کم...

اما دلم برای مورچه ها تنگ نمی شه و واقعاً خوشحالم که از شر این مورچه ها که حتی یخچال رو هم از حجومشون بی نصیب نمی ذاشتن خلاص می شیم.

دلم برای هوای تمیز اینجا، رطوبت هواش، خلوتیش و رانندگی آروم مردم توی خیابون تنگ می شه. دلم برای فروشگاه های بزرگ و حراج های باحالش تنگ می شه.

با وجود اینکه خیلی خوشحالم که به زودی برمی گردیم و می تونم خانواده و دوستامو بازم ببینم و دیگه همۀ دل تنگی ها و تنهایی های سخت اینجا تموم می شه اما اینجا رو هم دوست دارم.

این روز های باقی مونده رو دارم سعی می کنم لذت ببرم. سعی می کنم تمام تصاویر اینجا رو توی ذهنم ثبت کنم و هر لحظه شو زندگی کنم... روزهایی که رو به پایان هستن.

********

وقتی به اینکه فینقیلیم زود زود داره بزرگ می شه و هر روزش نشونۀ اینه که روز پیشش تموم شده فکر می کنم، سعی می کنم هر لحظه شو توی ذهنم ثبت کنم و از هر لحظه ش لذت ببرم.

فکر به اینکه به زودی بزرگ می شه و وقتی بغلش می کنم که آروغشو بگیرم، دیگه پاهاشو جمع نمی کنه و دو تا کف پاشو به هم نمی چسبونه، و به کمرش قوس نمی ده و کله شو نمی کشه عقب، و دو تا دستاشو به هم نمی چسبونه و در این حالت زور نمی زنه که آروغ بزنه و صورتش دیگه قرمز نمی شه، باعث می شه با لذت به این حرکتش نگاه کنم و سعی کنم یادم بمونه، یه روزی فینقیلم اینجوری هم بود.

وقتی که توی بغلم داره شیر می خوره، و تو همون حالت آروم می گیره و می خوابه، سعی می کنم تمام این لحظات رو با لذت تمام تر بخورم و تصویرش رو توی ذهنم ثبت کنم چون می دونم به زودی بزرگ می شه و دیگه از این لحظات زیبا خبری نیست...

 

خیلی دلم می خواد بیشتر بنویسم. ولی فعلاً باید از فرصتی که خوابه استفاده کنم و به کارهای خونه و درست کردن شام بپردازم...

شاید بعداً بازم اومدم بهش اضافه کردم.

فعلاً برم.



موضوعات مرتبط: حرفی برای گفتن ، روزنوشت

تاريخ : یکشنبه ۳ آذر۱۳۹۲ | ۱۹:۱۴ بعد از ظهر | نویسنده : شب تاب |
ساعت نزدیک ۲ نصف شبه

فینگیلی رو خوابوندم و خودم هم باید برم بخوابم، وگرنه وقتی برای شیر بیدار می شه من چشمام باز نمی شه!

فقط اینو بگم که مادری، یک شغل تمام وقته. تمام وقت تمام وقت. مخصوصاً وقتی دور از خانواده باشی و کسی نباشه که کمکت کنه.

باز خدارو شکر که همسرم خیلی درک می کنه و خیلی هم بچه مونو دوست داره و کلی کمک می کنه. موندم اونها که همسراشون خیلی اهل کمک کردن نیستن چه جوری زنده ن!

باید برم بخوابم درحالیکه ظرف ها از صبح نشسته مونده، هال به یه وضع فجیعی به هم ریخته ست و لباس های فینگیلی شسته نشده... فردا کلی کار دارم.



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : یکشنبه ۱۲ آبان۱۳۹۲ | ۱:۷ قبل از ظهر | نویسنده : شب تاب |
واااااااااااای چقدر دلم واسه اینجا و واسۀ دوستام تنگ شده...

 

چقدر دلم می خواد بهتون سر بزنم، یا اینکه بیام و از احوالات روزانه م بنویسم...

اما با وجود فینگیلی، اگه بخوام به کارهای خونه و کارهای خودم برسم، دیگه وقتی برای اینترنت اومدن واسم باقی نمی مونه.

خدارو شکر فینگیلی ما بسیار خوش اخلاق تشریف دارن و خوب می خوابن و من می تونم به کارهام برسم. اما بازم وقت اضافی ندارم.

خوب می بینم که باید برم چون صدای ایشون دراومده و نیاز به غذا دارن.

سعی می کنم وقت بیشتری جور کنم و بیشتر بیام نت

فعلننننننننن

 

پ ن: کامنتا رو نگه داشته بودم که هر وقت فرصت کردم جواب بدم بعد تأیید کنم، دیدم بابا اینجوری تا سه قرن دیگه کامنتا تایید نشده می مونه! حالا شما به بزرگی خودتون ببخشید که همینجوری تأییدشون کردم!

ولی واقعاً همین که توی وقتایی که فینگیلی خوابه به کارای خونه برسم هنر کردم!



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : یکشنبه ۷ مهر۱۳۹۲ | ۱۶:۲ بعد از ظهر | نویسنده : شب تاب |